تبليغاتX
بوی قرمه سبزی این صفحه را به اشتراک بگذارید
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
بوی بهار نارنج

امسال هم بوی بهار نارنج به شیراز رسید، امسال هم انتظار همه مردم این شهر به پایان رسید، شیراز ی ها و مهمانهایشان را غرق در خوشی کرد ولی..... دل من خوش نیست!!!

بهار شیراز همیشه بوی خوش نارنج را به ارمغان می آورد، بهار شیراز همیشه توبه ها را می شکند و گناهش را هم به گردن می گیرد، بهار شیراز مخصوصا اردیبهشت شیراز همیشه آینده خیلی ها را ساخته است ولی.....من دلم خوش نیست....نه که امسال بهارها بوی خوش ندارند،نه که امسال اردیبهشت برای شیرازی ها ناز کرده باشد....نه،بهار نارنج ها همه خوشبویند و دلبری می کنند ولی.....من دلم خوش نیست!!!!

کسی در هیچ ساعتی انتظارم را نمی کشد و «او» را که گمان می بردم به همان اندازه که دوستش می دارم-به اندازه تمام دنیا- دوستم دارد، مدتها بود به دنبال بهانه ای می گشت تا «همه چیز» را تمام کند و.....کرد!!!

خیال می کردم که دوستم دارد به همان اندازه که دوستش می داشتم.......

من بوی این بهارها را نمی خواهم،بوی همان نارنجی را دوست داشتم که خودم ریشه هایش را آب داده بودم و زمینش، روزگاری مال من بود.....

و این شب های جهنمی که شاید زیباترین تفریح ممکن خوردن چای تی بگ گلستان باشد در لیوان های چرک و....

و این شب نشینی ها در جهنم که نمی دانم به کجا ختم می شود فقط می دانم که دیگر هرگز باز نخواهم گشت و شراره.....

شرارهء زیبا و دلبر که این روزها تنها کسی شاید باشد که ظهرها انتظارم را می کشد و چقدر برایم عزیز شده این روزها.....بیچاره باید شب ها روی این تختخواب های کثیف،جثهء صد و چند کیلویی مادر بزرگش را تحمل کند تا لازم نباشد یک«سه تخته» را هر شب هزینه کنند...کاش می توانستم یک بار دیگر پدر و مادرش را برایش زنده کنم تا مجبور نباشد مرا بابا صدا کند و دلم را بلرزاند....پدری که بر اثر تصادف او را ترک کرد و مادری که با بیماری سل برای همیشه تنهایش گذاشت.....

و من می مانم و مرور خیابان هایی که روزها و ماه های پیش با «او» پشت سر گذاشته بودیم و اینک او همه چیز را تمام کرد....به دنبال بهانه ای می گشت و من چون دوستش داشتم، به خواسته اش عمل کردم و....رفتم.

و این حمام کثیف و آن صداهای ناهنجار و این مردک چشم قرمز بی شرف!!!

می دانم که نافش به ناف او که سایهء آبی تند به چشم و رژ قرمز بر لب کشیده بند است و می دانم که مشتری هایش را او تامین می کند و می دانم که هزار جور درد بی دوایش را هر روز به وجود چندین نفر آدم بخت برگشته وارد می کند و به کجاهایش می فرستد و هر وقت از کنارم رد می شود متلک وار می گوید:به کلاست نمی خوره این جور جاها.......

کاش لااقل آن ریش بلندش را می تراشید و یا دیگر تسبیح نمی گرداند و زیر لب ذکر نمی گفت....

و جیش های صبحگاهی که آدم آرزو می کند تا شلوارش را خیس کند ولی با این ها در یک صف نایستد و باز هم شراره که باید این پا و آن پا کند طفل معصوم تا نوبتش بشود ولی.....کجاست رحم و مروت؟؟؟؟

و این سربازانی که انگار فرماندهء پادگان اصلاً برایشان معنا و خاصیت کافور را تشریح نکرده و هنوز کافور-این مادهء خوشبو و سراسر خاصیت!!!-نتوانسته توجیهشان کند و هر روز صبح بر سر رفتن به حمام به سر و کلهء هم می زنند و... این ریشی که در آرزوی رنگ، موهایش سفید شده این روزها....

و یک موجود شش پا که شاید دیدنش از دیدن ویروس اچ آی وی هم وحشتناکتر باشد در رختخواب های کثیف اینجا......که شاید بتوانم خودم را از شرش راحت کنم ولی مانده ام....مانده ام تا روزی آه دلم «کسی» را بگیرد و....

....و ششم اردیبهشتی که امسال از دست دادمش!!!

و تحمل همهء اینها بخاطر احترام به بهانهء کسی که عاشقانه دوستش می داشتم روزگاری، برای اینکه دوستش داشتم و نخواستم دل بهانه اش را بشکنم و خواستم به آرزویش-یا شاید نقشه اش- برسانمش...

بهار شیراز آمده و عطر بهار نارنج غوغا می کند این روزها و مردم همه دوباره مست مستند ولی.....من دلم خوش نیست.......همین(بی پایان)!!!!

|+| شب نویسی شده در نهایت هوشیاری و کمال عقل و بدون تهدید و اجبار توسط شب نویس در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:15 بعد از ظهر | 
یک پست سفری...

هنوز هم در سفرم،از یک روز قبل از سالگرد تولدم و آغاز چهل و یک سالگی.

یکی دو شهر سراسر خاطرات را پشت سر گذارده ام:زادگاهم را زیارت کرده ام و زادگاه بی بی را خوب گشته ام.و ماشینم را در پارکینگ منزل یکی از دوستان شهرستانی پارک کرده و کاور پیچ و خودم را از شرش خلاص و به سبک و سیاق دوران مجردی و جوانی مسافرت می کنم:اتوبوس، وانت، سواری، کامیون....و پیاده!!!

تنها همسفرانم عبارتند از:یک نت بوک کوچک،دوربین عکاسی که هیچوقت از من دور نمی شود،مهر و جانمازی که هدیهء یک دوست نازنین است و کیف کوچکی که حاوی لباس های راحت و خواب من است و گوشی موبایلی که تقریبا همیشه خاموش است......همین!!!

دارم خودم رو محک می زنم ببینم هنوز هم میتونم مثل سابق هر جور سختی رو تحمل کنم یا اینکه شدم یه آدم میانسال تن پرور و کم طاقت؟؟؟

از سفر که برگردم، حرفهای زیادی برای گفتن و نوشتن دارم.

پی نوشت:مقصد خودم رو مشهد و زیارت آقا امام رضا(ع) تعیین کردم.امید که سعادت زیارت داشته باشم.

پی نوشت2:فقط خدا میدونه که دراز کشیدن پشت یه وانت که از فلاورجان حرکت کرده باشه و بارش نی و علف باشه تو هوای بهاری و تنگ غروب و نم نم بارون خدا چه کیفی داره...

فعلا یاحق

|+| شب نویسی شده در نهایت هوشیاری و کمال عقل و بدون تهدید و اجبار توسط شب نویس در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 و ساعت 10:41 بعد از ظهر | 
کشکی کشکی!!!!


بهار سال 1366 بود و هوای آنروزها بر خلاف این ایام نه گردی داشت و نه غباری.

خبر آوردند که برادر بزرگتر و 22 سالهء یکی از همکلاسی های آن روزگار بر اثر نیش زنبوری که به گلویش زده شده بود به رحمت خدا رفته و من و چند نفر از دوستان و همکلاسی ها برای عرض تسلیت و قرائت فاتحه به سمت گورستان شهر رهسپار شدیم.

همکلاسی ما که تنها برادرش را خیلی عجیب و غیر منتظره از دست داده بود،سخت بی تابی می کرد و ما سعی در آرام کردنش داشتیم.به اتفاق دوستی دیگر، او را کشان کشان به گوشهء گورستان بردیم و در همان عالم نوجوانی برایش حرف هایی زدیم که شاید از نظر خود ما خیلی هم قشنگ و فلسفی بود....حالش که بهتر شد، با حالتی سراسر غیظ، مردی را با انگشت به ما نشان داد و گفت:این مردک رو می بینی؟؟؟این دایی بابامه!!! 41 سالش هست و هیچیش نیست و داره سر و مر گنده واسه خودش می گرده ولی برادر بیچارهء من باید توی 22 سالگی بره زیر خاک؟؟؟

و من و سایر دوستان، یک صدا تایید کردیم که:واقعاً!!! حیف نباشه که این سالم و روی زمین باشه و اونوقت اون بیچارهء ناکام بره زیر خاک؟؟؟مگه یه آدم 41 ساله دیگه موندن داره توی این دنیا؟؟؟اصلا بودن و نبودن یه مرد(یا زن) 41 ساله دیگه برای این جامعه و یا حتی برای خودش چه تاثیری می تونه داشته باشه؟؟؟ و......

من امروز،22 فروردین ماه، بطور کاملاً غیر منتظره و بدون اطلاع قبلی و برای اولین بار توی عمرم 41 ساله شدم و اتفاقاً اینقدر احساس خوب و سرشار از انرژی می کنم که هیچوقت تا این حد تجربه نکرده بودم چنین حس و حالی رو.

شکر خدا و به برکت همین سفر معنوی اخیر که اتفاقاً نور و برکاتش تمام زندگیم رو روشن کرده و با تغییراتی که در حس و حال خودم دارم میدم،همه چیز در کمال آرامش و زیبایی هست و از خدا می خوام که تا پایان این سال و همهء سال های عمرم همه چیز با همین آرامش پیش بره.سال گذشته هم سال بسیار خوبی بود و خیلی اتفاقات خوبی در اون افتاد که از همشون راضی هستم.برای همهء دوستان عزیزم هم آرزوی روز و شب هایی سراسر آرامش دارم.

بعد از فوت مجید و موج سنگین غمی که روی دلم نشسته و اثراتش روی این وبلاگ هم دیده میشه، خواستم یه عکس شاد بزارم تا کمی حال و هوای دوستان عزیز هم عوض بشه،منظورم از گذاشتن تصویر کیک تولد فقط با یک شمع این بود که اون 40 سال رو هدر دادم و امید که از حالا یه شروع تازه داشته باشم.

با یکی از بندگان خوب خدا آشنا شدم توی سفر مکه....از همون آدمهایی که صافی دلشون از دور خیره می کنه چشمات رو و صدای اون قلب پاکشون قشنگترین موسیقی روز و شب های آدم میشه که این روزها خیلی دمخور و هم دم شدیم و بد جور داره من رو هوایی می کنه.ای کاش لیاقت این دوستی رو داشته باشم....

|+| شب نویسی شده در نهایت هوشیاری و کمال عقل و بدون تهدید و اجبار توسط شب نویس در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 و ساعت 1:6 قبل از ظهر | 
بازگشت....

نیمه شب است و چراغهای خیابان ها و برخی خانه ها که در آخرین روز تعطیلات نوروز هنوز هم روشن مانده اند، از ارتفاع چندین متری در آسمان و از پشت پنجرهء هواپیما دیدنیست، با نگاهم سعی می کنم چراغ خانهء خودم را از این بالا پیدا کنم و چند لحظه بعد به این فکر خودم حسابی می خندم...به تنها کسی که اطلاع داده ام، دوست و همکار شفیقیست که سالهاست با هم بوده ایم و با هم مانده ایم.از او قول گرفته ام که به هیچکس،حتی به خانواده ام اطلاع ندهد که در راه بازگشت هستم و او هم در حال قول دادن از پشت تلفن، پوزخندی میزند و من برای اولین بار به قولش شک می کنم....هواپیما می نشیند و همسفرانم همگی از پله های هواپیما پیاده می شوند و من هنوز روی صندلی خودم لم داده ام و فقط به باز کردن کمربند بسنده می کنم.از پنجرهء هواپیما خیلی از هم کاروانی هایم را می بینم که به محض رسیدن به آخرین پلهء هواپیما خود را به روی زمین باند انداخته و بوسه ای بر خاک وطن نثار می کنند و من لبخندی میزنم و این کارشان را می پسندم، شاید اگر چند هفته پیش بود خود من هم همین کار را می کردم ولی احساس می کنم که دیگر این کاره نیستم،حس می کنم که خدایی دارم که همه جا،چه در وطن و چه در هر خاک و سرزمین دیگری،مرا همراهی می کند و نمی گذارد زیاد احساس دلتنگی کنم....

مسافران همگی عجله دارند که پیاده شوند و زودتر به میان عزیزانشان بازگردند و من اما، هنوز نشسته ام و با لبخند دوستان همسفرم را نگاه می کنم که همگی در لحظهء خروج از هواپیما، کلاه سفید رنگ عرقچینی را که از سوق المدینه خریده اند به سر می گذارند و آن را روی سر محکم می کنند و از هواپیما خارج می شوند.

اصلا کلاه عرقچین نخریده ام و اصولاً اهل گذاشتن هیچ کلاهی نه بر سر خود و نه بر سر دیگران نبوده و نیستم.

هنوز غرق در تماشای نو حاجیانی هستم که هر کدام با هزار تصمیم و وعده هایی که به خود داده اند دارند به سوی عزیزانشان می روند،از خدا می خواهم که خودم و همهء همسفرانم را در تصمیماتی که گرفته ایم راسخ نگهدارد و مدد کند تا باز هم فریب شیطان را نخوریم....

صدایی را می شنوم که به گرمی و مهربانی می گوید:حاجی.....حاج آقا........ و باز هم همین واژه را تکرار می کند.

با خود می اندیشم که احتمالاً حاج آقای مذکور، سمعک خود را از گوشش در آورده و صدای مهماندار محترم را نمی شنود که او را مورد خطاب قرار می دهد. مهماندار بیچاره چند بار دیگر هم این حاج آقای به خواب رفته یا سمعک از گوش در آورده را صدا می زند و باز هم این حاجی حواس پرت او را بی جواب می گذارد....چند لحظه بعد مهماندار را می بینم که بالای سرم ایستاده و می گوید:حاجی شما احیاناً تصمیم به پیاده شدن ندارید؟؟؟

و من غرق در خجالت و بهت به مهماندار نگاهی می اندازم و می گویم:شرمنده، فکر نمی کردم که با من باشید.می گوید:آخه کسی به جز شما توی هواپیما نمونده که حاج آقا؟ و جواب می دهم که:خب، هنوز به این واژهء «حاجی» عادت ندارم و قرار هم نیست که عادت کنم....

از روی صندلی بلند می شوم و  با بی میلی دستم را برای برداشتن کیف دستی و کیف دوربینم که بالای سرم گذاشته بودم دراز می کنم.اصلا دوست ندارم باور کنم که این سفر زیبا و در واقع زیباترین سفر زندگیم به پایان رسیده و من دارم باز می گردم به همان جایی که همهء آدمهایش معمولی و مانند خود من هستند.....کیفم را برمیدارم و سلانه سلانه به سمت درب خروجی هواپیما حرکت می کنم، عجله ای برای خارج شدن از این پرندهء آهنین ندارم و تنها عامل محرک من برای زودتر خارج شدن، نگاه شاکی وار جناب مهماندار هست که هنوز هم دارد مرا نگاه می کند.از پنجرهء هواپیما دیده بودم که هر کدام از مسافران به روی پله که می رسند به ناگهان خود را جمع و جور می کنند و دستانشان را دور خود حلقه می کنند و متوجه سرد بودن هوای بیرون شده بودم.دو هفته اقامت در سرزمینی که خیلی گرم تر از اینجا بود، شاید مرا هم بد عادت کرده و طاقتم را در برابر سرما کمتر کرده بود.تنها لباس گرمی را هم که در سفر همراه داشتم و هرگز نپوشیدم در ساک دستی خود و در قسمت بار گذاشته بودم.....

به هر حال از طیاره خارج می شوم و بر روی اولین پله قرار می گیرم.چند خدمه ای که روی باند مشغول کار هستند با دیدن من تعجب می کنند و باورشان نمی شود که هنوز هم مسافری داخل هواپیما باقی مانده باشد....

کسی انتظارم را نمی کشد به جز همان دوستی که روز قبل تلفنی به او ساعت بازگشتم را گفته بودم و حالا از خودم شاکی شده ام که ای کاش به همین یک نفر هم نگفته بودم و بعد از گرفتن ساک دستی، تاکسی می گرفتم و به سوی خانه می رفتم....

بارها را روی نوار نقاله حرکت می دهند و حاجی ها برای گرفتن کیف و چمدان هایشان به سمت نقاله هجوم می آورند.باورم نمی شود که این تعداد «آدم» این مقدار «بار» با خود آورده باشند....

کیفم را می گیرم و سبک بار به سوی سالن حرکت می کنم،صدای صلوات ها گوش ها را کر می کند و فریاد مستقبلین که هر یک مسافر خود را صدا می زند واقعا گوشخراش است.عروس و دامادی که همسفرم بودند و هر دو روی هم 50 سال سن نداشتند و من چند باری در مکه و مدینه میانجی دعواهایشان بودم، به سراغم آمده و حلال بودی می خواهند.نصیحتشان می کنم که:بچه ها،هنوز اول راهید،بیشتر حرمت همدیگر را نگه دارید و هر دو می گویند به روی چشم...

پیدا کردن همان یک دوست در میان این همه آدم خیلی سخت نبود و لحظه ای نگاهمان به هم گره خورد و به سوی هم دویدیم و.....پس این همه آدم که در کنار او می دوند و در پیشاپیش آنان، دخترم که همگام با آنان به سویم می دود را چه کسی خبر کرده؟؟؟...

برایم عجیب بود،تا لحظاتی قبل، بی کس ترین مسافر این کاروان بودم و اینک تعداد مستقبلین من از همهء همراهان و همسفرانم بیشتر است....صدای صلوات ها محکم تر شده و من نشسته ام و گونه های پر از اشک دخترم را می بوسم و می بویم و او را محکم در آغوشم می فشرم و بعد همان رفیق بد قولی که مثلا قول داده بود تا هیچکس را خبر نکند ولی ظاهراً تنها بی خبر روزگار همان «هیچکس» بوده که به فرودگاه نیامده است را در آغوش می گیرم و سخت می فشرم و می بوسم و او برای اولین بار پیشانیم را می بوسد.به او می گویم:خودت رو اینقدر لوس نکن،اصلا سوغاتی نیاوردم...

دوستانم اینجا هم شیرین کاری هایشان را دارند و دست از شیطنت بر نمی دارند.در کنار همهمهء صلوات این همه مستقبل، صدای دوستان من که یکصدا شعار می دادند: ایول ایوله، ایول، حاجی تاج سره ایول...باعث توجه خیلی ها شده بود و چند نفر از همسفران هم خود را در میان رفقاء انداخته و با آنها همصدا شده بودند.....

در خانه بیدار می مانم تا اذان صبح گفته شود.یکی از قول هایی که به خودم داده ام این است که تحت هیچ شرایطی نماز صبح را قضا نکنم.

بعد از نماز صبح یکی دو ساعتی می خوابم و بعد بیدار شده و دوش می گیرم.دختر نازنینم را می بینم که حوله به دست در کنار حمام ایستاده و می گوید:بابا جون، حوله رو واست حسابی گرم کردم تا سرما نخوری و من متعجب می گویم:دختر مگه امروز تو مدرسه نرفتی؟ گونه هایش قرمز می شوند و من عاشق این حالت چهرهء اویم....می دانم که روز چهارده بدر، مدارس و حتی ادارات هم خیلی رسمیت ندارند و این وروجک بابا هم که تا سحر در فرودگاه بی خوابی کشیده برای دیدن بابایی که معلوم نیست قابل این همه لطف را داشته است یا نه، می گویم ایرادی نداره اما حتماً به معاون مدرسه زنگ بزن و موضوع رو بگو... و او بی صبرانه می گوید:حتما زنگ می زنم بابا حاجی!!!! و از این کلمه چهره ام در هم کشیده می شود و او چشمکی ریز و زیبا به من میزند....

صبحانه ای می خورم و به سراغ ماشینم که زیر کاور، دو هفته ای را به استراحت مطلق گذرانده است می روم.انگشتم را روی دکمهء استارت قرار می دهم و لحظه ای به خودم می گویم:راستی اگر این ماشین بی زبان هم بعد از دو هفته غریبی کرد و اثر انگشتم را نشناخت و روشن نشد، تکلیف چیست و چه کسی حوصلهء رفتن به دنبال مهندسین نمایندگی خودرو را دارد و کشیدن منت این حضرات را؟؟؟

بسم اللهی می گویم و انگشتم را روی بارکد فشار می دهم و ماشین روشن می شود....خوشحال می شوم و صبر می کنم تا موتورش گرم شود.

دقایقی بعد خودم را در میان جمع همکارانم می بینم.با خودم عهد کرده بودم که اگر کسی از موضوع سفرم بی اطلاع باشد در جواب اینکه تعطیلات را چگونه و کجا گذرانده ام بگویم جای دوری نرفته بودم و خیلی خوش گذشته و .....اما ظاهراً این بار هم تنها کسی که بی خبر بود همان هیچکس بود و دوستان با پلاکارد و تراکت حسابی شرمنده ام کردند و منقلی که اسفند در میان آن دود می شد و دور سرم چرخاندند بیشتر شرمسارم کرد....

از اداره بیرون می آیم و برای اولین بار بعد از دو هفته موبایلم را روشن می کنم و به دوستی زنگ   می زنم و سراغ همسر و فرزند آن یار از دست رفته را می گیرم و دست آخر نشانی مزار مجید را می پرسم.معلومم شد که همسرش در یک بیمارستان و فرزندش در بیمارستانی دیگر بستری هستند و هر دو عمل جراحی شده اند و هر دو باز هم به عمل نیاز دارند.تصمیم داشتم برای خواندن فاتحه، به دارالرحمه بروم و چند دقیقه ای در کنار مزار مجید بنشینم ولی به خود گفتم که زنده ها محترم ترند و آنها را باید دریافت.به سوی بیمارستانی که فرزند سه سالهء او در آنجا بستریست حرکت می کنم و دقایقی بعد در کنار تخت پسرکی ایستاده ام که تا گردن در گچ فرو رفته است و پیشانی و زیر چانه اش را هم پانسمان کرده اند....تا همین چند روز پیش، برای پدرش عزیزترین هدیهء خدا بود، خار به پایش می رفت پدر خون گریه می کرد و حاضر نبود او را در آغوش هیچکس بگذارد، در هر لحظه هزاران بار گونه های سرخ و زیبایش را می بوسید و تا جوراب و کفش به پایش کند، صد بار کف پایش را غرق بوسه کرده بود....بی اختیار مینشینم و زار میزنم...راستی این پسر مجید است؟؟؟این همان کودکی نیست که تا همین چند روز پیش با صدای کودکانه اش خانه و کاشانه ای را گرم و غرق در شادی کرده بود؟؟؟پس چه شد؟؟؟....

آنقدر گریه می کنم که عموی داغدارش در کنارم می نشیند و مرا در آغوش می کشد و با هم زاری سر می دهیم و می گوید:دیدی چه بر سرمان آمد؟؟؟و خانم پرستاری که مرا شناخته است هم با چشمانی پر از اشک رو به من می گوید:تسلیت میگم،نمیدونستم که با شما هم نسبتی دارن.....

تلفنی به مادر کودک که در بیمارستانی دیگر بستریست اطلاع می دهند که من به دیدار کودکش آمده ام و می گوید باید به دیدنش بروم...طفره می روم و نمی خواهم هیچگاه او را در این وضعیت ببینم و می گویم انشاالله فردا....و تلفنی اصرار می کند که:نه!!! همین الان باید بیایی....

با چشمانی پر از اشک به آن سوی دیگر شهر می روم و خوشحالم از اینکه رئیس این بیمارستان از دوستان نزدیک و از همشهریان عزیزم هستند و می توانم سفارش این زن داغدار را به او بکنم....

لحظاتی بعد به همراه همین دوست عزیز، در کنار تخت همسر مجید ایستاده ایم....به خدا باور نمی کنم که «این» همان «او» باشد.باور نمی کنم که در عرض چند ساعت زندگی کسی زیر و رو شده باشد،باور نمی کنم که این همان همسر مهربانیست که همیشه در نگهداری از ایتام، یار و همراه مجید بود....مرا که می بیند،زار میزند و شیون می کند....دستانش را دراز می کند تا دستانم را بگیرد و من مانده ام که چکار باید بکنم...باز هم می نشینم و صورتم را در میان دستانم پنهان می کنم،هرگز دوست نداشته ام که در مقابل خانم ها گریه کنم....صدایم می زند که:فلانی!!! دیدی اون همه یتیم نگهداری کردم حالا باید خودم یتیم داری کنم؟؟؟ و من فقط به سوی حیاط بیمارستان می دوم....

کنار قبر مجید نشسته ام و به عکسی که از او روی مزارش گذاشته اند چشم دوخته ام.نمی دانم این عکس را چند وقت پیش گرفته ولی عجیب حس آشنایی دارد و انگار دارد با نگاهش با من حرف می زند و خاطره تعریف می کند....هنوز برای مزارش سنگی نگذاشته اند و گل خیس مزارش بوی خاک و پشت بام های کاهگلی بعد از باران را می دهد، همان بویی که خودش بعد از بوی شب بو، عاشقش بود همیشه این را به من گفته بود....

دخترم تماس می گیرد و می پرسد که کجایم؟و می گویم که کنار یکی از دوستانم و می گوید سلامش را برسان و امشب قرار هست که خیلی ها برای دیدن به منزل بیایند و......

موبایلم را برای همیشه خاموش می کنم و به این موضوع می اندیشم که مدتی موبایل نداشته باشم تا ببینم که بعدها خط دیگری را داشته باشم یا نه....

پی نوشت:از محبت همهء دوستان سپاسگزارم و از اینکه این مطلب طولانی شد از همگی عذر خواهی می کنم ولی باور کنید که خیلی هم ناتمام ماند.

پی نوشت2:از یکی دو روز دیگه این وبلاگ روال عادی خودش رو پی میگیره.

پی نوشت3: چند هفته ای اداره نمیرم و شاید مسافرت رفتم.شاید هم بمونم خونه و از طبیعت بهاری عکس بگیرم و به همراه عکس های مکه نمایشگاه راه بندازم.

|+| شب نویسی شده در نهایت هوشیاری و کمال عقل و بدون تهدید و اجبار توسط شب نویس در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 و ساعت 1:58 قبل از ظهر | 
خسی در میقات

با سلام و درود فراوان به تمامی عزیزانی که در این روزها پیام های زیادی روی این وبلاگ گذاشتن و با عرض شرمندگی بابت اینکه امکان پاسخگویی به محبت یکایک آنها را ندارم و حالا هم از طریق کافی نت هتل تونستم به اینجا سری بزنم، آرزو می کنم که همگی خوب و سلامت باشید و در این ایام زیبای بهاری، همگی روزهای خوبی رو پشت سر گذاشته باشید.

هنوز خیلی گیج و گم هستم و هنوز احساس می کنم که دارم خواب می بینم، خیلی دیدنی هست که، سفید و سیاه و زرد و سرخ، همگی «یک رنگ» شدیم و یک شکل پوشیدیم و یک نجوا را سر می دهیم....احساس می کنم که کمی به «آدم» شدن نزدیک تر شدم و دوستی رو که چند سالی بود ازش بی خبر و دور شده بودم دوباره دارم در خودم احساس می کنم.

نمی دونم چرا اینقدر این روزها به مقالهء خسی در میقات مرحوم جلال آل احمد فکر می کنم و می بینم که چه زیبا تشریح کرده حال و هوای اینجا را...

اینجا که باشی، دیگر خود را قطره نمی بینی بلکه احساس دریا بودن می کنی و خود را قسمتی از دریا احساس می کنی، اینجا دیگر تنهایی معنا ندارد و به واقعیت «هیچکس تنها نیست»...

نائب الزیارهء همه دوستان عزیزم هستم و فقط می خوام بگم جای همگی خالی: آرزو می کنم که خداوند پیش از آنکه بیماران قلبی را شفا دهد، قلب های بیمار را معالجه و مداوا کند....

خدای خوب و عزیزم: باز هم سلام و باز هم ممنون که دوباره تحویلم گرفتی.....ممنون که در آستانهء 41 سالگی، دوباره احساس تولدی دوباره رو به من هدیه دادی....دیگه احساس می کنم که تکیه به محکم ترین کوههای دنیا رو دارم و دیگه هیچ دلهره و واهمه ای ندارم....خدایا دیگه هیچی ازت نمی خوام به جز رو سفیدی و بخشش گناهانم....حق الناس به یاد ندارم که بر ذمه داشته باشم، خدایا خودت ظلم هایی که در حق خودم کردم و فراموشی و ناسپاسی هایی که در برابر عظمت وجودت کردم ببخش....خدایا باز هم ممنونم.

..........................................................................

خبر دار شدم که دوست بسیار عزیز و مهربانی که سالها بود عمر خود را صرف کمک و حمایت از ایتام و کودکان بی سرپرست نموده بود، در بازگشت از سفر زیارتی مشهد، تصادف شدیدی کرده و به همراه پدر بزرگوارشان که خادم الحسین نیز بودند، به دیار معبود خود شتافتند....باعث تاثر فراوان شد که این عزیزی که به تازگی وارد سی سالگی شده بود و با هر نفسش سعی در باز کردن گرهی از زندگی کودکی یتیم داشت، رخ در نقاب خاک بکشد....

فراموش نمی کنم که در آن نیمه شب یخبندان و زمستانی، به همراه همسر خوب و محترم و کودک به شدت بیمارش، شرمنده ام کرد و در فرودگاه به استقبالم آمد و....

به حق معصومیت همان امامی که به زیارتش رفته بود، خدایش بیامرزد و روحش در آرامش باشد....

برای این دو عزیز طلب آمرزش و برای همسر و فرزند سه سالهء او که اینک هر دو بخاطر جراحت های وارده بر اثر این تصادف در بیمارستان بستری هستند، آرزوی سلامتی و بهبود و برای خانواده های آنان آرزوی صبر و شکیبایی دارم.در مراسم تشییع و تدفین و سه و هفت آنها حضور نداشتم....عمر یاری کند، در مراسم چهلم آن دو عزیز خدمتگذاری خواهم کرد...


|+| شب نویسی شده در نهایت هوشیاری و کمال عقل و بدون تهدید و اجبار توسط شب نویس در سه شنبه هشتم فروردین 1391 و ساعت 11:53 بعد از ظهر | 
لبیک اللهم لک لبیک

جایی از دوستی شنیدم که زیارت، نه فرصت می خواهد و نه ثروت و نه قدرت....زیارت فقط و فقط دعوت می خواهد و بس....

قرار بود روزی مشرف شوم، قرار بود روزی به آنجا که مظهر علاقه و فطرت معنوی انسانیست بروم، قرار بود روزی شرفیاب آنجایی شوم که حضرت رسول با دستان خویش، حجرالاسودش را جابجا کرده بود، وعده ام داده بودند که روزی مرا هم به زیارت آنجایی که ابراهیم خلیل(ع) به همراه اسماعیل عزیزش معمورش ساخته بودند خواهند برد، قرار بود که روزی مرا هم از آب زمزم سیراب سازند ولی..... باورم نمی شد که آن روز همین روزها باشند.....

با ارادهء الهی و با استعانت از آن قدرت لایزال در حالی به سوی بیت الحرامش می شتابم که از اعمال خود شرمنده و اوست که می داند چه کرده ام و چه گناهانی در توبره دارم....چند روزیست که در روزه و عبادت می گذرانم تا شاید با دلی، اندکی پاکتر به دیدار خانه اش بروم، نمی دانم که پس از بازگشت، آیا همین موجودی که اینک هستم خواهم بود و یا اینکه اینگونه می روم و آدم باز می گردم؟؟؟

از همهء دوستان عزیزی که بی اختیار و از روی سهو و یا عمد و شوخی و مزاح دلشان را شکسته ام، طلب حلالیت نموده و از همهء عزیزان می خواهم که برای پاک شدن و پروانه شدن این کرم بدون پیله دعا کنند تا شاید آنگونه که روایت کرده اند پاک و منزه، مانند کودکی که از مادر متولد گشته است به سوی شهر و دیارم بازگردم.

تا چند ساعت دیگر (سحری که در راه است)عازم خواهم بود و بخاطر ناگهانی شدن و ماموریتی شدن این سفر، موفق به وداع و طلب حلال بودی از بسیاری از یارانم نشدم.ظاهرا قسمت این بوده که لحظهء سال تحویل نه در خانهء خودم که در کنار خانهء خدا باشم، آرزو می کنم که سال آینده، لحظهء تحویل سال،همگی با هم در سرزمین مکه باشیم.پیشاپیش نوروز رو به همگی تبریک گفته و آرزوی سال خوبی براتون دارم و از همهء دوستانی که نتوانستم حضوری و یا تلفنی از حضورشان طلب حلالیت نمایم عذر خواهی می کنم و انشالله که نائب الزیارهء همهء عزیزانم خواهم بود.

لبیک اللهم لک لبیک، لبیک اللهم لاشریک لک لبیک....

یا حق و یا علی


|+| شب نویسی شده در نهایت هوشیاری و کمال عقل و بدون تهدید و اجبار توسط شب نویس در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 و ساعت 9:53 بعد از ظهر | 
چهار سال گذشت...

شب بود،شاید نیمه های شب، سوز و سرمای اسفند ماه شیراز غوغا می کرد، برف سنگین کوههای اطراف چنان سوزی را به داخل شهر می راند که سنگ را می لرزاند و من در سوئیت یکی از هتل های شیراز، تک و تنها تا خرخره زیر لحاف گرم و نرم هتل فرو رفته بودم.....شانزدهم اسفند بود دقیقاً و من حتی چند شنبه بودنش را به یاد دارم....

چند سال پیش در چنین روزی برای اولین بار پدر شده بودم و داشتم به این موضوع فکر می کردم که چرا باید در چنین شبی من بدون دخترم و دخترم بدون من باشد...

غروب با دخترم تماس گرفته بودم و تولدش را تبریک گفته بودم ولی دوست داشتم به کسی زنگ بزنم، با دوستی درد دل کنم، نه از گرفتاری بلکه از گرفتاری«ها»یم برایش بگویم، شمارهء یار غار و دوست قدیمی، آرش عزیز را می گیرم و پاسخ می شنوم:....دستگاه تلفن مشترک مورد نظر خاموش است....به ساعتم که در کنار تختخوابم گذاشته ام نگاهی می اندازم، آرش حق دارد در این ساعت گوشی را خاموش کند....به دوست دیگری که همچون نامش سراسر عاطفه است پیامک می دهم که:بیداری آیا؟؟؟ و فوری پاسخ می دهد:پ ن پ توی خواب دارم برایت می نویسم و زنگ می زنم به او....

پیش از آنکه من لب به گلایه باز کنم، او شروع می کند به نالیدن از بی وفایی و دوری از فرزند.....میگوید شاهچراغ برایش دعا کنم....و می گویم:چشم...و نمی گویم که خود محتاجم به دعا،  دلم نمی آید او را با آن حال خرابش و دوری از فرزند، با درد دل خودم خرابتر کنم....خداحافظی       می کنم و شب بخیری می شنوم.

خواب از چشمانم پریده،لباسم را می پوشم و به لابی هتل می روم به امید اینکه شاید همزبانی را پیدا کنم برای این شب سخت و تنها...ولی تک و توک آدمهایی که در لابی هتل هستند، معمولا همزبانشان را با خود آورده اند و حوصلهء هیچ همزبان دیگری را ندارند...

به دوروبرم نگاهی میکنم و چشمم به گوشه ای از هتل خیره می ماند: کافی نت 24 ساعته مخصوص خود هتل....

وارد می شوم و کانکت میشوم به دنیایی سراسر مجازی...همیشه از چت کردن بیزار بوده و هستم، ولی امشب شاید مرتکب چت کردن شوم، مسنجرم را باز می کنم و به یاد می آورم که هیچکس را در لیست مسنجر ندارم...نا امیدانه مسنجر را هم می بندم و تکیه میزنم به صندلی شیک و راحتی که دارد وزن مرا تحمل می کند....جرقه ای در ذهنم زده می شود:وبلاگ ثبت کنم و امشب از دلتنگی هایم بنویسمو از ظلمی که بر من روا می شود.....وبلاگی ثبت می کنم و می نویسم.....

چهار سال از آن شب می گذرد و امشب هم شانزدهم اسفند است مانند همان شب.امشب هم شبی سرد است مثل همان شب،دلتنگی هایم هنوز پابرجایند، محکم و پولادین مثل همان شب، هنوز هم گاهگاهی به دوستانم در نیمه های شب زنگ می زنم و هنوز هم گاهی وقتها موبایل آرش خاموش است و آن دوست پر از عاطفه هنوز هم همیشه برایم درد دل می کند و من هم برای او در شاهچراغ دعا می کنم ولی....

خیلی چیزها برایم فرق کرده،در طی این چهار سال، هر چند که روز و روزگار زیادی را در تعطیلی وبلاگی به سر برده ام ولی می دانم که دوستانم خوب درکم می کنند و می دانند که گاهی وقت ها باید دوست شب نویس خود را درک کنند، با تمام گرفتاری ها و مشغولیتهای شغلی و دلتنگی ها و....

در این چهار سال، دوستان زیادی را در این دنیای مجازی به دست آورده ام و بسیاری را وارد زندگی واقعی خود کرده ام ولی...همه را،چه دوستانی که در دنیای مجازی باقی مانده اند و چه آنها که به زندگی واقعی من راه پیدا کرده اند را دوست میدارم و برایم بسیار عزیزند....

در سخت ترین روزها، در سهمگین ترین لحظات، در بدترین حالات در کنارم بوده اند و دلداری و دلگرمم کرده اند، در روزهای سخت ننوشتن و سیاهپوش شدن وبلاگم مرا از یاد نبردند و احوالم را پرسیدند، در هفته های بیماری تماس گرفتند و حتی از راه دور به عیادتم آمدند و.....

می خواهم بگویم: دوستان خوبم، وبلاگ محقر من فقط میعادگاهیست برای دیدار با شما، ارزش و زیبایی آن فقط به حضور شما بستگی دارد و بدون شما اینجا محلیست متروکه و تار عنکبوت زده....یاران خوبم،دوستان عزیز شب نویس:ممنون که تنهایم نمی گذارید و .....همیشه دوستتان دارم...

یا حق

 


برچسب‌ها: ثبت وبلاگ, شمع تولد, جشن تولد, هتل, تنهایی
|+| شب نویسی شده در نهایت هوشیاری و کمال عقل و بدون تهدید و اجبار توسط شب نویس در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 و ساعت 10:1 بعد از ظهر | 
پیامک های جعلی....

تقدیم به احلام عزیز که با اعتماد به نفس، برای خودش و به نام خودش می نویسد و نمی ترسد از اینکه مبادا گفتارش مقبول نیفتد....

یه دوست خوب، واسم یه پیامک قشنگ فرستاده و آخرش هم نوشته:کوروش بزرگ!!!

واسش جواب نوشتم که برادر جان این جملهء خیلی قشنگ از جبران خلیل جبران شاعر و ادیب عرب هست نه از کوروش بزرگ....

فردای همون روز، همون پیامک قشنگ از طرف خواهر زادهء اون دوست بهم رسید و آخرش نوشته بود: دکتر علی شریعتی!!!

برایش می نویسم که از تو بعیده چنین اشتباهی کرده باشی، دایی جان ناپلئون عزیز شما اگر چنین اشتباهی کرده، سر رشته ای در ادبیات ایران و عرب نداره ولی جنابعالی که ماشالله هزار ماشالله داری تاریخ ادبیات تدریس می کنی دیگه نباید از این اشتباهات کنی....

چند روز بعد باز هم همین پیامک زیبا از دوست دیگری به دستم رسید ولی این بار صاحب اون جملهء قشنگ رو نوشته بودن:جک لندن!!!!!؟؟؟!!!!؟؟؟

........اینها البته قسمتی از پیامک هایی هستند که روزانه به دست من و شما میرسن و واقعاً راوی مشخصی دارند و به قول معروف، من درآوردهء کوچه و بازار نیستند و عده ای بدون شناخت مالک واقعی این جملات قصار زیبا، سعی در اشاعهء آنها را دارند و البته گاهگاهی هم برای زیباتر ساختن(!!!!) این گفتار قصار بزرگان اقدام به کم و زیاد کردن و دستکاری اون جملات می کنند ولی از این حیث خیال بسیاری از دلسوزان از این بابت راحت هست که اصل موضوع به دلیل ثبت شدن و وجود کتب مرجع هرگز آسیبی نمی بیند و بدون نقصان می توان آن را در کتابخانه ها و مراکز نگهداری اسناد پیدا کرد ولی داریم جملاتی را که صاحب واقعی آن مشخص نیست و مانند اشعار و ابیاتی که زمانی پشت گلگیر کامیون ها و تریلی ها نوشته می شد و شما به ندرت می توانستی ده بیت از هر شاعر مشهوری حتی حافظ بزرگ را پیدا کنی که در پشت کامیون ها مانند هم نوشته شده باشند و هر شوفر و شاگرد شوفری، بنابه ذوق و سلیقهء خود، واژه ها را کمی دستکاری می کرد و اندکی از نقص هنر و ذوق حضرت حافظ و دیگر شاعران را جبران می کرد!!! نه صاحبش آشناست و نه زمان گفتن و روایتش و نه.....

دوستی تعریف می کرد که یک لحظه جملهء زیبایی به ذهنش رسیده بود و آن را برای چند نفر از دوستانش ارسال کرده بود و البته در آخر، اسم خودش رو به عنوان نویسنده نوشته بود و هیچ اتفاقی هم نیفتاده بود و هیچکس یک آفرین خشک و خالی هم بهش نگفته بود.....همین موضوع باعث میشه که این دوست خوب من، همون جمله رو دوباره به چند نفر از دوستانش ارسال می کنه و البته این بار به نقل از جناب گاندی!!! فکر می کنید که نتیجه چی بود؟؟؟خودش تعریف می کرد که تا سه هفته بعد از این موضوع،روزانه چندین بار این پیامک من درآورده و ابتکاری خودش را به نقل از گاندی،دکتر شریعتی،زرتشت، کوروش بزرگ و...... دریافت می کرد و حرص می خورد....


برچسب‌ها: اس ام اس, پیامک های زیبا, گفتار بزرگان, جملات زیبای بزرگان, کوروش بزرگ
|+| شب نویسی شده در نهایت هوشیاری و کمال عقل و بدون تهدید و اجبار توسط شب نویس در شنبه سیزدهم اسفند 1390 و ساعت 10:7 بعد از ظهر | 
عشق و ازدواج......


به همراه سایر اعضای شورا دور میز جمع شدیم و قرار هست که تقاضای برگزاری چند سمینار رو بررسی کنیم...

قانون برگزاری تمامی سمینارها از حدود یک سال پیش همین شده و برگزار کنندگان سمینار و کنفرانس و جشن و.....خلاصه همهء همایش ها باید حداقل شش هفته قبل از برگزاری مراسم مورد نظرشون، تقاضای کتبی و اهداف و جزییات برنامه رو توسط نمایندهء اون گروه به این شورا تحویل بدن و چند ساعتی بحث کنن و بالاخره ما چند نفر هم نظر بدیم که اصولاً این برنامه قابل برگزاری هست یا نه؟ و البته معمولاً حتی در صورت تایید و صدور مجوز، یک سری تغییرات مورد نظر شورای ما باید حتماً اعمال بشه و یک سری بخش ها به اون برنامه اضافه یا ازش کم بشه که البته من با اصل قضیه کاملاً موافق هستم و اعتقاد دارم که یک چنین شورایی باید وجود داشته باشه و بودنش میتونه کمک زیادی به بالاتر رفتن سطح برنامه های علمی و اجتماعی شهر داشته باشه و از اسراف بی مورد وقت و نیرو و هزینه ها جلوگیری کنه...

....امروز هم توی 6 ساعت وقتی که برای شورا در نظر گرفتیم باید چند تا تقاضا رو بررسی کنیم و با تقاضا دهنده ها هم که معمولاً آدمهای محترم ولی سرسختی هستن بحث و گفتگو کنیم.....

نزدیک های ساعت 4 بعدازظهر هست که آخرین تقاضا رو در حالی که حسابی هم خسته و گرسنه هستیم بررسی میکنیم.تقاضا دهندگان، چند تا جوون مثل دسته گل از اعضای یک کانون دانشجویی هستن که مسن ترین اونها فقط 23 سال سن داره و تصمیم دارن تا همایشی رو با عنوان:«عشق،ازدواج،خانواده» بعد از ایام نوروز ترتیب بدن....

کلیات تقاضا خونده میشه و اعضای شورا طبق معمول برمیگردن و به من خیره میشن که همیشه شروع کنندهء سوال ها هستم و اولین پرسش ها از طرف من مطرح میشه.....

ولی برخلاف انتظار همگی، من در سکوت مطلق فقط به برگهء تقاضای اون کانون خیره شدم و در افکار خودم غرق غرقم و نجات غریقی هم نیست که به دادم برسه....خانم منشی جلسه با صدای آروم میپرسه:آقای فلانی شما نظری نداری؟خوشحال میشیم نظر شما رو بدونیم....

و من سر از روی برگهء تقاضا برمیدارم و آروم رو به جوون خوبی که به نمایندگی از اون کانون اومده میگم:دوست عزیز،چرا اول عشق و بعد ازدواج و خانواده؟؟؟نمیشه اول ازدواج و بعد عشق و خانواده؟؟؟....

همگی خیره خیره به من نگاه میکنن انگار که گناه بزرگی مرتکب شدم و حرف کفر آمیزی زدم ولی من فقط نظرم رو گفتم....

دوست دارم که نظر شما خوانندگان خوب این وبلاگ رو هم در مورد تقدم عشق به ازدواج و یا بر عکسش رو بدونم.ممنون


برچسب‌ها: عشق, ازدواج, شوراهای نظارتی, مشکلات ازدواج جوانان, جوانان
|+| شب نویسی شده در نهایت هوشیاری و کمال عقل و بدون تهدید و اجبار توسط شب نویس در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 و ساعت 10:46 بعد از ظهر | 
کتی خانم،تو رو خدا......


نمیدونم چرا این روزها با افزایش لحظه به لحظهء قیمت سکهء بهار آزادی،همش دارم به دکتر نیما افشار،همون روانپزشک با حال و زن طلاق دادهء سریال طنز شبانه ساختمان پزشکان فکر می کنم و با خودم فکر می کنم که بندهء خدا هنوز هم باید با قیمت هر سکه یک میلیون تومان،سر هر ماه یه سکهء یک میلیونی تقدیم همسر سابقاً گرامی خودش بکنه یا اینکه حالا کتی خانوم یه کمی تخفیف میده و به ماهی یه نیم سکه بهار آزادی رضایت میده؟؟؟

پی نوشت:با توجه به نزدیک شدن به پایان ماه حرام صفر و عادی شدن نرخ دیه و همینطور با توجه به نصف بودن خون بهای خانم ها نسبت به آقایون،اگر اهل حساب و کتاب باشیم،فکر کنم که پرداخت دیه همسران عزیز و زحمتکش،خیلی به صرفه تر و کم خرج تر از پرداخت مهریه پامون در بیاد؟؟؟به هر حال میشه بهش فکر کرد.نه؟؟؟

با تشکر از دختر نازنینم.



برچسب‌ها: سکهء بهار آزادی, افزایش قیمت بهار آزادی, مهریه, آمار طلاق در ایران
|+| شب نویسی شده در نهایت هوشیاری و کمال عقل و بدون تهدید و اجبار توسط شب نویس در یکشنبه دوم بهمن 1390 و ساعت 10:43 بعد از ظهر | 
جدایی همهء نادرها از سیمین ها...(برای اصغر فرهادی)

گاهی انسان پرواز می کند،گاه انسانی اوج می گیرد،برخی اوقات پیروزی انسان ها برای دیگران رشک برانگیز می شود.......و گاهی یک مرد-یک آدم- دست نیافتنی می گردد....

نمی خواهم در مورد اصغر فرهادی و آنچه که او کرده چیزی بگویم چرا که آنچه او کرد به وصف      نمی آید.تصمیم هم ندارم در مورد  فیلم ماندگار او چیزی بنویسم که نقادانی بسیار خبره تر از من این کار را پیش تر و بهتر از من کرده اند.قصد ندارم به شماتت کسانی بپردازم که به ناحق فیلمی را بی جهت با فیلمی دیگر به رقابت قرار دادند، بدون آنکه ذره ای سنخیت برای چنین رقابت موهومی وجود داشته باشد.نمی خواهم گلایه کنم از آنان که سعی در سیاسی کردن این فیلم داشتند،هر چند که نه این فیلم سیاسی بود و نه آن فیلمی که آن را رقیبش قرار داده بودند، و خوب است که بگذریم از آنکه درخشش فیلم اصغر فرهادی به همهء دنیا اثبات کرد که کدامیک از این دو فیلم،واقعاً «فیلم» بود و کدامیک تماشاگرش را فیلم می کرد!!!

قصد ندارم توضیح بدهم که جدایی نادر از سیمین،اولین فیلمی بود که در تمام طول فیلم احساس کردم این بازیگر است که دوربین را به دنبال خود می کشد و نه مثل سایر فیلم ها که دوربین بازیگر را به حرکت در می آورد،اصلاً نیت ندارم که بگویم در جدایی نادر از سیمین هیچ کس مقصر نبود و اصلا در این فیلم،هیچ کارآکتری بد نبود و هیچ شخصیتی هم مطلقاً خوب نبود،همه کارآکترها درست مثل آدم هایی که هر روز در کوچه و خیابان و خانه و اداره با آنها سر و کار داریم،هم نقاط ضعف داشتند و هم نقاط قوت،اصلا در این فیلم که شاید نام «روایت» برایش زیبنده تر باشد تا نام کلیشه ای «فیلم سینمایی»، هیچ بازیگری را ندیدم که بازی کند،بلکه شخصیت ها در مقابل دوربین، به جای بازی،فقط «زندگی» می کردند و ما برشی از یک زندگی عادی را می دیدیم.....

اصلاً نمی خواهم بگویم که چند میلیون نفر مثل من در آن لحظه که اصغر فرهادی بر روی استیج    می رفت،اشک شوق ریختند و مثل من زار زار گریه کردند،نه برای جدایی نادر از سیمین و نه حتی بخاطر جدایی سیمین از نادر......گریه کردیم اما نه بخاطر حتی اصغر فرهادی عزیز.....با شوق گریستیم فقط بخاطر ایران و نام ایران زمین.....

ولی اصغر جان،دوست دارم که امشب تو را پهلوان خطاب کنم و دستان خسته ات را برادرانه در دستهایم بفشارم،چرا که در زمانی نام ایران زمین را دوباره پر آوازه کردی،که بیش از همیشه به این نام و آوازه نیاز داشتیم.....درودت باد،شیر مادر و نان پدر،حلالت باد.....آفرین...

مثلاً پی نوشت:جدایی نادر از سیمین را 7 بار دیدم،دو بار به تنهایی و 5 بار به اتفاق دیگران.موضوعی که خیلی برایم جالب بود این است که با هر کدام از خانم ها و آقایان هموطن که صحبت              می کردم،دلایل جدایی این زن و مرد را بسیار کوچک و بی ارزش می دانستند و همگی اظهار می کردند که حیف نیست زندگی به این خوبی و قشنگی رو بی خود و بی جهت به هم میریزن؟؟؟تا اینکه دو شب پیش و به مناسبت دریافت جایزه گولدن گلوب توسط این فیلم، یکی از شبکه های خارجی تلویزیون، از خانم شارلستون،بازیگر مطرح هالیوود دعوت کرده بود تا به استودیو بیاید و در مورد این فیلم با مجری برنامه گفتگویی داشته باشد.این بازیگر اسطوره ای سینمای هالیوود، اعتقاد داشت که جدایی نادر از سیمین اجتناب ناپذیر بوده و این دو نفر بخاطر وجود مشکلات بسیار بزرگ،دیگر به هیچوجه قادر به ادامهء زندگی زناشویی نبوده و اتفاقاً ایشان بسیار متعجب بودند از اینکه این دو نفر با وجود این همه اختلافات بنیادین،چگونه توانسته بودند حدود 12 سال با هم و در کنار هم زندگی کنند!!!

به خدا تمام مدت دارم به این موضوع فکر می کنم که چقدر نگاه ما به زندگی زناشویی با نگاه غربی ها متفاوت و ناهماهنگ هست؟؟؟ برایم جالب است که مشکلاتی که از دید یک خانم یا آقای ایرانی،صرفا یک تفاوت سلیقه و حتی نمک و شیرینی زندگی محسوب می شود، در نگاه یک خانم غربی،اختلافاتی بنیادین و غیر قابل گذشت محسوب مشود؟؟؟

اگر بخواهیم که با متر و معیار و استانداردهای غربی ها به زندگی های زناشویی خودمان نگاه کنیم،باید از همین فردا صبح شاهد جدایی همهء نادرهای این کشور از تمامی سیمین های ایران عزیزمان باشیم......

مثلا یه پی نوشت دیگه:خیلی طولانی شد،نه؟؟؟ خب خیلی وقتی بود که ننوشته بودم(نپرسید چرا،چون خیلی طول میکشه تا پرونده پزشکیم رو اسکن کنم و بزارم روی وبلاگ)


برچسب‌ها: گولدن گلوب, جدایی نادر از سیمین, اصغر فرهادی, golden globe, طلاق در ایران
|+| شب نویسی شده در نهایت هوشیاری و کمال عقل و بدون تهدید و اجبار توسط شب نویس در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 و ساعت 8:25 بعد از ظهر | 
مظلومیت

هر چه به این سوی می نگرم،مظلومیت است و راستی....

هر چه آن سو را می بینم،چیزی به چشمم نمی خورد به جز پلیدی و ناجوانمردی.....

مظلوم شاید کشته شود،مظلوم شاید دیده نشود،مظلوم شاید صدایش را هیچکس نشنود ولی.....مظلوم است و باید از آه مظلوم ترسید،چرا که روزی فریادش جاودانه می گردد.

همانگونه که از 1400 سال پیش تا کنون جاودانه گردیده فریاد آن مظلومان و اطمینان دارم که تا چندین 1400 سال دیگر نیز جاودانه خواهد ماند....چرا که حسین مظلوم زیست و مظلوم رفت و هنوز هم مظلوم است....

التماس دعا...

|+| شب نویسی شده در نهایت هوشیاری و کمال عقل و بدون تهدید و اجبار توسط شب نویس در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 و ساعت 11:16 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar